باورش نمی شد که ژاله داشت وارد دانشگاه می شد ! منصور زود خودشو به در ورودی رساند و ژاله وارد شده نشده بهش سلام کرد. ژاله با دیدن منصور با صدا گفت: خدای من منصور خودتی ؟! بعد سکوتی میانشان حکم فرما شد. منصور سکوت رو شکست و گفت : ورودی جدیدی ؟! ژاله هم سرشو به علامت تائید تکان داد. وقتی دید ژاله داره میاد، به طرفش رفت و ازش خواست تا اونو برسونه به خونه مادرش. ولی در عین ناباوری ژاله دهن باز کرده گفت: لازم نکرده خودم میرم و بعد هم عصای نابیناها رو دور انداخت و رفت. منصور گیج و منگ به تماشای رفتن ژاله ایستاد !
نظرات شما عزیزان:
|
About![]()
به وبلاگ من خوش آمدید
Home
|